زينب (عليهاالسلام ) در سوگ عباس (عليه السلام )

 

هنگامى كه زينب (س ) برادرش حسين (ع ) را ديد كه تنها از كنار نهر علقمه باز مى گردد، با خواهران ديگر با صداى جانسوز فرياد مى زدند:
((وا اخاه ! وا عباساه ! وا قله ناصراه ! واضيعتاه ! من بعدك ))؛ واى برادرم ، واى عباس ، واى از كمى ياور و مصايب جانكاه ، واى از ديدن جاى خالى تو! زينب (س ) به امام حسين (ع ) عرض كرد: ((چرا برادرم عباس را با خود نياوردى ؟))
امام (ع ) در پاسخ فرمود: ((خواهرم ! هر چه خواستم بدن برادرم را بياورم ، ديدم به قدر اعضاى بدنش بر اثر زخمها از همديگر گسيخته كه نتوانستم ، آن را حركت دهم .))
زينب (س ) گفتار فوق را به زبان مى آورد و مى گريست ، از جمله گفت :
((آه ! از كمى ياور و فقدان برادر!))
امام حسين (ع ) فرمود: ((آرى ، آه از فقدان برادر و شكستن كمر!)).

زينب (س ) در بالين على اكبر

حسين (ع ) كه از شهادت على (ع ) باخبر شد، از خيمه بيرون آمده به بالين جوان قرار گرفت و همچنين كه مى گريست و اشك اندوه مى باريد، فرمود: جوان من ! خدا بكشد كشندگان تو را، چقدر اين بى حيا مردم بر خدا جرى شدند و چگونه پرده احترام رسول خدا را دريدند.
سپس اضافه كرد: پس از شهادت تو، خاك بر سر دنيا و زندگانى آن .
زينب (س ) كه از شهادت يادگار برادرش باخبر شد، به سرعت از خيمه بيرون آمده ، با ناله اندوهناكى برادر و برادرزاده را ندا مى داد و بالاخره بى تاب شده ، خود را بر اندام او افكند.
امام حسين (ع ) كه خواهر را سخت ناراحت ديد پيش آمده او را از روى نعش فرزند بزرگوارش برداشت و او را به خيمه ها روانه كرد و به جوانان دستور داد و فرمود: اينك بياييد نعش برادرتان را برداريد.
آنها حسب الامر آمده و نعش پاكيزه يادگار حيدر كرار را در پيش ‍ خيمه اى كه برابر آن كارزار مى كردند گذاردند.

زينب (س ) بر سر پيكر على اكبر

حميد بن مسلم مى گويد: گويا من زنى كه مانند خورشيد طلوع كرده و آشكار شونده است را مى بينم كه براى كشته شدن على اكبر هيجده ساله ، يا بيست و پنج ساله ) با شتاب (از خيمه ) بيرون شده به هلاك و تباهى شدن فرياد مى زند و مى فرمايد:
اى حبيب و دوست من ، اى ميوه دلم ، اى روشنى چشمانم !
پس پرسيدم : آن زن كيست ؟
گفته شد: او زينب دختر على (ع ) است ، و آمد و بر روى (جسد و تن ) او (على اكبر) افتاد پس امام حسين (ع ) آمد و دستش را گرفته او را به خيمه و خرگاه باز گردانيد و به جوانان خود روى آورده فرمود: برادرتان را برداريد، پس آنان او را از جاى افتادنش به زمين برداشته آوردند تا نزد خيمه اى كه در جلو آن كارزار مى نمودند، نهادند

زينب (س ) كنار بدن على اكبر

زينب (س ) زودتر از برادرش امام حسين (ع ) به بالين على اكبر رفت ، زيرا مى دانست كه امام علاقه بسيارى به على اكبر داد. اگر او را كشته ببيند، ممكن است روح از بدنش مفارقت نمايد، از اين رو زينب (س ) با اين كارش امام را نگذاشت ، بلكه او را به حضور ناموس متوجه ساخت ، با توجه به اينكه براى انسانهاى غيور، حفظ ناموس ، بسيار مهم است .

با شتاب بر بالين على اكبر آمد

امام حسين (ع ) با شتاب به بالين جوانش آمد و ايستاد و فرمود:
((قتل الله قوما قتلوك ، يا بنى ما اجراءهم على الرحمان و انتهاك حرمة الرسول )).
خداوند آن قوم را بكشد كه تو را كشتند. اى پسرم ! چه بسيار اين مردم بر خدا و دريدن حرمت رسول خدا، گستاخ و بى باك گشته اند؟
اشك از ديدگان امام سرازير شد، سپس فرمود: ((على الدنيا بعدك العفا)) بعد از تو خاك بر سر دنيا.
در اين حال ، زينب كبرى (س ) از خيمه بيرون دويده ، و فرياد مى زد: اى برادرم ، و اى برادرم ! با شتاب آمد و خود را به روى پيكر به خون تپيده آن جوان افكند.
حسين (ع ) سر خواهر را بلند كرد و او را به خيمه باز گردانيد

بغل كردن بدن على اكبر(ع )

در روايت ديگرى آمده : بانوان حرم كه حضرت زينب (س ) جلودار آنها بود، به استقبال جنازه على اكبر (ع ) شتافتند، زينب (س ) وقتى كه به جنازه رسيد، آن را در بغل گرفت و با شور و هيجان عجيب ، و قلب پر درد و با جان دل صدا مى زد: على جان ! على جان !

درخواست آب براى على اصغر

زينب (س ) خواهر امام حسين (ع ) كودك را بيرون آورد و گفت : ((برادر جان ! اين كودك تو، سه روز است كه آب ننوشيده است . براى او جرعه اى آب بخواه )). پس حضرت او را بالاى دست گرفت و فرمود: ((اى مردم ! شما پيروان و خانواده ام را كشتيد و تنها همين كودك باقى مانده است كه از تشنگى بى تاب شده ؛ او را با جرعه اى آب سيراب كنيد.))
هنگامى كه حسين (ع ) با ايشان سخن مى گفت ، يك نفر از لشكريان تيرى پرتاب نمود كه گلوى كودك امام را پاره كرد. سپس امام او را نفرين كرد كه اجابت آن به دست مختار به وقوع پيوست . هنگامى كه حرملة را دستگير كردند و مختار او را ديد گريست و گفت : ((واى بر تو! چه چيز سزاى كار توست كه كودكى كوچك را كشتى و گلويش را دريدى . اى دشمن خدا! آيا نمى دانستى كه او فرزند پيامبر است ؟)) سپس دستور داد تا او را نشانه تيرها قرار دهند و آن قدر به او تير زدند تا مرد.

امانتى از ما مانده

طبق بعضى روايت ، بعد از رحلت حضرت رقيه (س ) يزيد دستور داد چراغ و تخته غسل را ببرند، و او را با همان پيراهن كهنه اش ‍ كفن كنند.
زنان شام ازدحام كردند و در حالى كه سياه پوش شده بودند، براى بدرقه اهل بيت (ع ) از خانه ها بيرون آمدند. صداى ناله و گريه آنها از هر سو شنيده مى شد و با كمال شرمندگى با اهل بيت (ع ) وداع نمودند، و تا كاروان اهل بيت (ع ) پيدا بود، مردم شام گريه مى كردند. زينب (س ) از اين فرصت استفاده هاى بسيار كرد. از جمله اينكه هنگام وداع ، ناگاه سر از هودج بيرون آورد و خطاب به مردم شام فرمود:
((اى اهل شام ، از ما در اين خرابه امانتى مانده است ؛ جان شما و جان اين امانت . هر گاه كنار قبرش برويد (او در اين ديار غريب است ) آبى بر سر مزارش بپاشيد و چراغى در كنار قبرش روشن كنيد)) 

در سوگ عبدالله اصغر، فرزند امام مجتبى (ع )

عبدالله اصغر فرزند امام حسن مجتبى (ع ) در كربلا يازده سال داشت ، اين كودك را امام حسين (ع ) به بانوان حرم سپرده بود، تا در خيمه ها از او نگهدارى كنند. هنگامى كه امام حسين (ع ) تنها به ميدان رفت و هيچ گونه يار و ياورى نداشت ، وقتى كه عبدالله غريبى و مظلومى عمويش را دريافت ، براى يارى عمو، از خيمه به سوى ميدان دويد، زينب (س ) به دنبال او حركت كرد تا هنگام نگذارد به ميدان برود، امام حسين (ع ) صدا زد: خواهرم عبدالله را نگهدار، اما عبدالله خود را به عمو رسانيده و گفت : به خدا، از عمويم جدا نمى شوم ، و به خيمه برنگشت ، در آغوش عمويش بود و با او سخن مى گفت ، ناگاه ظالمى به پيش آمد و شمشيرش را بلند كرد تا بر امام وارد سازد عبدالله دستش را به پيش آورد تا از ضرب شمشير جلوگيرى كند، دست عبدالله بر اثر آن ضربت بريده و به پوست آويزان شد، عبدالله صدا زد: ((يا عماه يا ابتاه ))؛ اى
عمو جان ! واى بابا، ببين دستم را بريدند.
امام حسين (ع ) آن كودك عزيز را در آغوش كشيد و فرمود: عزيزم صبر كن به زودى به جد و پدر و عموهايت ملحق مى شوى و با آنها ديدار مى كنى ، هنوز دلجويى امام تمام نشده بود كه حرمله ملعون گلوى نازكش را هدف تير خود قرار داد، و آن آقازاده در آغوش عمو پرپر زد و به شهادت رسيد.
وقتى كه زينب كبرى (س ) جريان را فهميد به قدرى اين بار مصيبت بر او سنگينى كرد كه با صداى جگر سوز گريه كرد و گفت :
اى عزيز برادر واى نور چشمم ((ليت الموت اعدمنى الحياة ))؛ اى كاش مرده بودم و اين منظره را نمى ديدم .

ذكر مصيبت دو فرزند زينب (س )

روز عاشورا زينب (س ) لباس نو بر تن عون و محمد كرد و آنها را از گرد و غبار تميز نمود و سرمه بر چشمانشان كشيد و شمشير به دستشان داد، و آنها را آماده شهادت ساخت ، سپس آن دو را به حضور برادرش حسين (ع ) آورد و اجازه خواست كه آنها به ميدان بروند.
امام نخست اجازه نمى داد، حتى فرمود: شايد همسرت عبدالله خشنود نباشد، زينب عرض كرد: چنين نيست ، بلكه همسرم به خصوص به من سفارش كرد كه اگر كار به جنگ كشيد پسرانم جلوتر از پسران برادرت به ميدان بروند.
زينب (س ) بيشتر اصرار كرد، سرانجام امام اجازه داد، زينب آن دو گل را به ميدان فرستاده است )).
آن دو برادر به جنگ پرداختند، سرانجام محمد به شهادت رسيد، عون كنار بدن گلگون محمد آمد و گفت : ((برادرم شتاب مكن به زودى من نيز به تو مى پيوندم )).
محمد نيز جنگيد تا به شهادت رسيد، امام حسين (ع ) پيكر پاك آن دو نوجوان را بغل گرفت در حال كه پاهايشان به زمين كشيده مى شد آنها را به سوى خيمه آورد.
عجيب آنكه بانوان به استقبال جنازه هاى آنها آمدند، هميشه زينب (س ) در پيشاپيش بانوان بود، ولى اين بار زينب (س ) ديده نمى شد، او از خيمه بيرون نيامده بود تا مبادا چشمش به پيكرهاى به خون تپيده پسرانش بيفتد و بى تابى كند و از پاداشش كم بشود. و شايد از اين رو كه مبادا برادرش او را در اين حال بنگرد و در برابر خواهر شرمنده يا بى جواب بماند.
حضرت زينب (س ) در اين هنگام بيرون نيامد، ولى براى على اكبر(ع ) در پيشاپيش بانوان به استقبال آمد

پرستارى زينب (س ) از فاطمه صغرى

طبق نقل علامه مجلسى ، فاطمه صغرى دختر امام حسين (ع ) مى گويد:
كنار خيمه ايستاده بودم و پيكردهاى پاره پاره شهيدان كربلا را مى نگريستم ، در اين فكر بودم كه بر سر ما چه ..خواهد آمد، آيا ما را مى كشند يا اسير مى كنند؟ ناگاه سوارى از دشمن به سوى ما آمد، با گره نيزه اش به بانوان مى زد و چادر و روسرى آنها را مى كشيد و غارت مى كرد و آنها با فريادهاى خود، پيامبر (ص ) على ، حسن و حسين (ع ) را به يارى مى طلبيدند، بسيار پريشان بودم و بر خود مى لرزيدم ، به عمه ام زينب (ام كلثوم كبرى ) پناه بردم . در اين هنگام ديدم ، ستمگرى به سوى من آمد، فرار كردم و گمان نمودم كه از دستش نجات مى يابم ، با كعب نيزه بر بين شانه هايم زد، از جانب صورت به زمين افتادم ، گوشواره ام را كشيد و گوشم را دريد و گوشواره و مقنعه ام را ربود. خون از ناحيه گوش بر صورت و سرم جريان يافت ، بى هوش شدم ، وقتى كه به هوش آمدم ، ديدم سرم بر دامن عمه ام زينب (س ) است و او گريه مى كرد و به من مى فرمود: ((برخيز به خيمه برويم و ببينيم تا بر بانوان حرم و برادر بيمارت چه گذشت )).
برخاسم و گفتم : ((اى عمه جان ! آيا پارچه اى هست تا با آن سرم را از نگاه ناظران بپوشانم ؟)) زينب (س ) فرمود: ((يا بنتاه ! عمتك مثلك )) دخترم ! عمه تو نيز مثل تو است . با هم به خيمه بازگشتيم ، ديدم آنچه در خيمه بود، همه را غارت كردند و امام سجاد (ع ) به صورت بر زمين افتاده است و از شدت گرسنگى و تشنگى و دردها قدرت حركت ندارد، ما براى او گريه كرديم و او براى ما گريه كرد

به دنبال دو يادگار امام حسين (ع )

در كتاب ((ايقاد)) از مقتل ((ابن عربى )) چيزى (خبرى ) است كه مضمون و مفهوم آن اين است : حضرت امام حسين (ع ) هنگام وداع خود (با اهل بيت ) به خواهرش زينب به جمع و گرد آوردن عيال و زن و فرزند پس از آنكه دشمنان خيام و خرگاهها را آتش ‍ مى زنند وصيت و سفارش نمود، پس بعد از آنكه دشمنان خرگاهها را آتش زدند و اطفال و كودكان پراكنده شدند زينب در جمع و گرد آوردن آنان رفت . سپس دو كودك از امام حسين (ع ) را گم كرد و در طلب و به دست آوردن ايشان رفت . پس آن دو كودك را دست به گردن يكديگر به خواب رفته بر زمين ديد، چون آنها را حركت داده و جنبانيد، ديد آنان از تشنگى مرده اند. چون لشكر آن را شنيدند، به پسر سعد گفتند: ما را در آب دادن (اين ) عيال و زن و فرزند اجازه و دستور ده . پسر سعد اجازه داد. چون آنها (براى ايشان ) آب آوردند، كودكان از آب دورى كرده و مى گفتند: چگونه ما آب بنوشيم ، در حالى كه پسر رسول خدا تشنه كشته شد؟!

تسلى رباب

صداى جانسوزى ، زينب كبرى (س ) را از خاطرات خوش خويش ‍ جدا مى سازد. خدايا! اين صداى ناله كيست ؟ آرى ، مى شنود صداى دلگرفته اى را كه مى خواند: ((اصغرم ! كودكم !))
با عجله راهى خيمه نيمه سوخته مى گردد و پرده خيمه را بالا مى زند كه ناگهان رباب را مى بيند كه زانوان خويش در بغل گرفته و گريه مى كند.
با متانت خاص خود مى فرمايد: ((همسر برادرم ! چه شده ؟ مگر قرارمان بر سكوت نبود؟!))
رباب به گريه خويش با خواهر همسرش تكلم مى كند: ((امروز قدرى آب خوردم . سينه ام قدرى شير پيدا كرده و ياد على اصغر و لب تشنه او افتادم كه در اثر عطش ، بر سينه من چنگ مى زد و تقاضاى آب داشت .))

شنيدن شيهه اسب

زينب دختر على (ع ) شيهه اسب را شنيد به سكينه روى آورده و به او گفت : پدرت آب آورده . سكينه به ياد پدر و آب ، شادى كنان از خيمه بيرون شد و اسب را تنها و زين را از سوارش تهى ديد. پس ‍ روسرى خويش را دريد و پاره نموده ، فرياد زد: اى كشته شده ، اى پدر، اى حسن ، اى حسين ، اى واى از غريبى و دور از وطنى ، اى واى از دورى سفر، اى واى از طولانى و درازى مشقت و رنج و حزن و اندوه ، اين حسين (ع ) است كه به روى زمين بيابان (افتاده ) است ، عمامه و عبايش ربوده شده ، انگشتر و كفش او را گرفته اند (به يغما و چپاول برده اند) پدرم فداء كسى كه سرش به زمينى است و تنش به زمين ديگر پدرم فداى كسى كه سرش را به شام به هديه و ارمغان مى برند، پدرم فداء و خونبهاى كسى كه پردگيان (زنان ) او در ميان دشمنان از پرده بيرون شدند (لشكر چادر از سرشان برداشتند) پدرم فداء كسى كه لشكرش روز دوشنبه مردند (كشته شدند) سپس با صداى بلند گريه كرد

سخن با ذوالجناح

در كتاب مصائب المعصومين آمده : هنگامى كه ذوالجناح به سوى خيمه ها آمد و بانوان حرم ناله كنان و سيلى به صورت زنان از خيمه بيرون آمدند، هر كدام با اسب سخنى مى گفتند:
يكى گفت : اى اسب چرا حسين (ع ) را بردى و نياوردى ؟
ديگرى گفت : چرا امام را در ميان دشمن گذاشتى ؟
زينب (س ) فرمود: آه ، صورت خون آلود تو را مى بينم .
سكينه گفت : پدرم هنگام رفتن تشنه بود، ((يا جواد هل سقى ابى ام قتل عطشانا))؛ اى اسب ، آيا پدرم را آب دادند يا با لب تشنه شهيد كردند؟

نظاره به آتش كشيدن خيمه ها

عمر سعد كنار خيمه ها آمد و فرياد كشيد: ((اى اهل بيت حسين ! از خيمه ها بيرون آييد)). آنها به فرياد او اعتنا نكردند. عمر سعد، بار ديگر فرياد كشيد: از خيمه ها بيرون بياييد.
زينب (س ) فرمود: اى عمر! دست از ما بردار.
عمر سعد گفت : اى دختر على ! بيرون بياييد تا شما را اسير نماييم .
زينب (س ) فرمود: از خدا بترس ، آنقدر به ما ستم نكن .
عمر سعد گفت : چاره اى جز اسير شدن نداريد.
زينب (س ) فرمود: ما به اختيار خود بيرون نمى آييم .
عمر سعد در آن وقت دستور داد آتش آورده و خيمه ها را آتش ‍ زدند، آن گاه بانوان حرم و كودكان با پاى برهنه از خيمه ها بيرون آمدند، و به سوى بيابان روى خارهاى مغيلان مى گريختند، در حالى كه دامن دختركى آتش گرفته بود.

فداكارى حضرت زينب (س )

حميد بن مسلم (كه خبرنگار كربلا بود) مى گويد:
((رايت امراءة القت نفسها على النار فجائت بجسد كانّه ميّت و رجلاه تجرّان على الارض ديدم زنى خود را به آتش زد و بدنى را بيرون كشيد كه مثل مرده بود و پاهايش بر زمين كشيده مى شد.
پيش رفتم و پرسيدم : اين زن كيست ؟ گفتند: زينب ، خواهر حسين است . گفتم : بيمار كيست ؟ گفتند: على بن الحسين است

خبر به آتش كشيدن خيمه ها به امام سجاد(ع )

در بعضى مقاتل آمده : هنگامى كه خيام را آتش زدند، زينب (س ) نزد امام سجاد (ع ) آمد و عرض كرد: اى يادگار گذشتگان و پناه باقيماندگان ، خيمه ها را آتش زدند، چه كنيم ؟ امام فرمود: ((عليكن بالفرار)) بر شما باد كه فرار كنيد.
همه بانوان و كودكان در حالى كه گريان بودند و فرياد مى زدند، فرار كردند و سر به بيابانها نهادند، ولى زينب (س ) باقى ماند و كنار بستر امام سجاد (ع ) به آن حضرت مى نگريست و امام بر اثر شدت بيمارى قادر به فرار نبود.

بى تابى زينب (س ) كنار خيمه امام سجاد (ع )

يكى از سربازان دشمن مى گويد: بانوى بلند قامتى را كنار خيمه اى ديدم ، در حالى كه آتش اطراف آن خيمه شعله مى كشيد، آن بانو گاهى به طرف راست و چپ و گاهى به آسمان نگاه مى كرد و دستهايش را بر اثر شدت ناراحتى به هم مى زد، و گاهى وارد آن خيمه مى شد، و بيرون مى آمد، با سرعت نزد او رفتم و گفتم : اى بانو مگر شعله آتش را نمى بينى چرا مانند ساير بانوان فرار نمى كنى ؟
زينب (س ) گريه كرد و فرمود: اى آقا! ما شخص بيمارى در ميان اين خيمه داريم كه قدرت بر نشستن و برخاستن ندارد، چگونه او را تنها بگذارم و بروم با اينكه آتش از هر سو به طرف او شعله مى كشد؟

زينب (س ) كنار بدن پاره پاره

حميد بن مسلم (از سربازان دشمن ) مى گويد: به خدا سوگند زينب دختر على (ع ) را فراموش نمى كنم كه در كنار بدنهاى پاره پاره ، ناله و گريه مى كرد و با صداى جانسوز و قلب غمبار مى گفت :
((وا محمداه صلى عليك ملائكة السّماء هذا حسين مرمل بالدماء، مقطّع الاعضاء و بناتك سبايا...))؛ فرياد اى محمد! درود فرشتگان آسمان بر تو باد، اين حسين تو است كه در خون غوطور است ، اعضايش قطع شده ، و دختران تو به عنوان اسير، عبور داده مى شوند...
و در روايت ديگر آمده : سخنان ديگرى فرمود، از جمله گفت :
((...هذا حسين مجزور الرّاس من القفا، مسلوب العمامة و الرّداء...بابى المهموم حتى قضى ، بابى العطشان حتى مضى ، بابى من شيبته تقطر بالدماء...))؛ اى جد بزرگوار، اين حسين تو است كه سرش را از قفا بريده اند، لباس و عمامه اش را به يغما برده اند، پدرم به فداى آن كسى كه با غمها و داغهاى فراوان شهيد شد، پدرم به فداى آن تشنه كامى كه با لب تشنه جان داد، پدرم به فداى آن كسى كه قطرات خون از محاسن شريفش مى ريزد...
در بعضى از روايات آمده : اهل بيت (ع ) عمر سعد را سوگند دادند آنها را از كنار قتلگاه عبور دهند، تا تجديد عهد با شهدا بنمايند.
راوى مى گويد: زينب كبرى (س ) به گونه اى روضه خواند و گريه مى كرد كه ((فابكت و الله كل عدو و صديق ))؛ سوگند به خدا هر دوست و دشمن از گريه و گفتار زينب (س ) گريه كرد.

كنار جسد برادر

نقل شده : زينب (س ) وقتى كنار جسد برادر آمد، توقف كرد و با خلوصى خاص متوجه خدا گرديد و عرض كرض كرد:
((اللهم تقبّل منا قليل القربان ))؛ خدايا اين اندك قربانى را از ما قبول فرما.
وقتى زينب (س ) با گفتار جانسوز، كنار آن پيكرهاى پاره پاره سخن گفت ، منظره آن چنان جانسوز بود كه : ((فابكت و الله كل عدو و صديق ))؛ سوگند به خدا دوست و دشمن به گريه افتادند و طبق روايت ديگر.
((حتى راينا دموع الخيل تتقاطر على حوافرها)) تا آنجا كه ديدم قطرات اشكهاى اسبهاى مخالفان بر روى سم هايشان مى ريخت

بوسيدن گلوى برادر

در بعضى از مقاتل آمده : زينب (س ) خم شد و بدن پاره پاره برادر را در آغوش گرفت و دهانش را روى حلقوم بريده برادر نهاد و مى بوسيد و مى گفت :
((اخى ! لو خيرت بين الرحيل و المقام عندك لاخترت المقام عندك و لو ان السباع تاءكل من لحمى ))؛ اى برادرم ! اگر مرا بين سكونت در كنار تو (در كربلا) و بين رفتن به سوى مدينه ، مخير مى نمودند، سكونت همراه تو را بر مى گزيدم ، گرچه درندگان بيابان گوشت بدنم را بخورند.

اين قربانى را قبول كن

علامه مقرم مى گويد: ((...زنان گفتند: شما را به خداوند سوگند مى دهيم كه ما را از كنار اجساد كشتگان عبور دهيد. هنگامى كه چشمشان بر پيكرهاى پاره پاره شده افتاد، در حالى كه نيزه ها بر بدنهايشان ميخكوب و شمشيرها از خونشان رنگين و اسبها لگد كوبشان كرده و آنان را درهم كوبيده بودند، شيون و ناله سر داده بر سر و صورت زدند. زينب (س ) فرياد بر آورد: وا محمدا، اى رسول خدا! اين حسين است كه بدين سان برهنه افتاده ، به خاك و خون آغشته گرديده و رگ و پيوندش از هم گسيخته است و اينان دختران تو هستند كه به اسارت مى روند و فرزندان تو كه كشته شده اند. در اين حال هر دوست و دشمنى بر حالشان گريست ، به گونه اى كه حتى از ديدگان اسبها اشك سرازير شده بر دست و پايشان فرو ريخت بعد دستها را زير بدن برادر برده به سوى آسمان بلند كرده گفت : خداى من ! اين قربانى را از ما بپذير!))

دلدراى به امام سجاد(ع )

على بن الحسين (ع ) هنگامى كه چشمش بر بدنهاى بى سر آنان افتاد و در بين آنان جگر گوشه حضرت زهرا را به گونه اى ديد كه به واسطه عمق فاجعه و شدت آن آسمانها شكافته ، زمين از هم گسيخته مى شود و كوها فرو مى ريزد، بر آن حضرت خيلى دشوار آمده و ناراحتى اش فزونى يافته و آثار اين حالات در چهره اش ‍ نمايان شد. زينب (س ) بر اين حالت ترسيده شروع به دلدارى و تسلاى آن حضرت نمود با اينكه صبر خود حضرت به پايه اى بود كه كوهها همتاى صبر و بردبارى اش نبودند. از جمله مطالبى كه به آن حضرت گفت ، اين عبارات بود:
((اى يادگار جد و پدر و برادرم ! به خدا سوگند آنچه كه پيش آمده ، تعهدى بوده كه خداوند از جد و پدرت گرفته و خداوند متعال از مردمانى ميثاق و عهد گرفته است كه فراعنه اين زمين آنان را نمى شناسند ولى آنان در بين ساكنان آسمانها معروفند، آنان اين پيكرهاى پاره پاره و اين بدنهاى به خون آغشته را جمع آورى و دفن خواهند كرد و در اين سرزمين براى پدرت كه سالار شهيدان است ، پرچمى خواهند افراشت كه در گستره زمان و گذشت شب و روز آثارش محو نشده و فرسوده نخواهد گشت . پيشوايان كفر و رهبران گمراهى در محور نابودى اش خواهند كوشيد و جز ترقى و رشد و اعتلا براى آن علم و پرچم اثرى نخواهد داشت .))

زينب (س ) و نعش برادر

راوى گويد: به خدا قسم هرگز فراموش نمى كنم زينب دختر على (ع ) را كه بر برادرش حسين (ع ) ندبه و ناله مى كرد و با صداى اندوهناك و دلى پر غم فرياد مى زد:
((يا محمداه ! اى جد بزرگوار كه درود فرشتگان بر تو باد! اين حسين توست كه در خون خود غلطان است و اعضايش از يكديگر جدا شده است و اينان دختران تو هستند كه اسير شده اند. از اين ستمها به خداوند و به محمد مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم ) و به على مرتضى و به فاطمه زهرا و حمزه سيدالشهداء شكايت مى كنم .
يا محمداه ! اين حسين توست كه در زمين كربلا برهنه و عريان افتاده است
و باد صبا خاكها را بر بدن او مى پاشد. اين حسين توست كه از ستم زنازادگان كشته شده است . آه و افسوس ! امروز روزى است كه جدم رسول خدا عليهم السلام از دنيا رفت . اى ياران محمد! اينان فرزندان پيغمبر شمايند كه آنان را مانند اسيران به اسيرى مى برند))
در روايت ديگرى وارد شده است كه زينب (س ) عرض كرد:
((يا محمداه ! دخترانت اسير و فرزندانت كشته شدند و باد صبا خاكها را بر آن بدنها مى پاشد. اين حسين توست كه سرش را از قفا بريدند و عمامه و رداى او را به غارت بردند.
پدرم فداى آن كسى باد كه ظهر دوشنبه لشكرش را قتل و غارت كردند.
پدرم فداى آن كسى باد كه خيمه هاى او را گسيختند.
پدرم فداى آن كسى باد كه ديگر كسى ندارد كه اسير گرفته شود.
پدرم فداى آن كسى باد كه زخم بدنش طورى نيست كه مرهم پذير باشد.
پدرم فداى آن كسى باد كه دوست بداشتم جانم فداى او شود.
پدرم فداى آن كسى باد كه دل پر از غم و غصه بود تا از دنيا رفت .
پدرم فداى آن كسى باد كه لب تشنه بود و با لب عطشان شهيدش ‍ كردند.
پدرم فداى آن كسى باد كه جدش محمد مصطفى عليهم السلام پيغمبر خداست .
جانم فداى كسى باد كه او فرزند كسى است كه خورشيد به خاطر نماز او برگردانده شد.)) راوى گويد: به خدا قسم زينب (س از گريه خود،
هر دوست و دشمنى را به گريه انداخت .

ديدن مادر در خواب در شام غريبان

در كتاب ((مبكى العينون )) آمده : در شب شام غريبان ، حضرت زينب (س ) در زير خيمه نيم سوخته ، اندكى خوابيد، در عالم خواب مادرش حضرت فاطمه زهرا(س ) را ديد. عرض كرد: مادرجان ، آيا از حال ما خبر دارى ؟!
حضرت فاطمه زهرا (س ) فرمود: تاب شنيدن ندارم . حضرت زينب (س ) عرض كرد: پس شكوه ام را به چه كسى بگويم ؟
حضرت فاطمه زهرا (س ) فرمود: ((من خود هنگامى كه سر از بدن فرزندم حسين (ع ) جدا مى كردند، حاضر بودم . اكنون برخيز و حضرت رقيه (س ) را پيدا كن .))
حضرت زينب (س ) از جا بر خاست . هر چه صدا زد، حضرت رقيه (س ) را نيافت . با خواهرش ام كلثوم (ع )، در حالى كه گريه مى كردند و ناله سر مى دادند، از خيمه بيرون آمدند و به جستجو پرداختند؛ تا اينكه نزديك قتلگاه صداى او را شنيدند. آمدند كنار بدنهاى پاره پاره ؛ رقيه (س ) خود را روى پيكر مطهر پدر افكنده و در حالى كه دستهايش را به سينه پدر چسبانيده ، است درد دل مى كند.
حضرت زينب (س ) او را نوازش داد. در اين وقت سكينه (ع ) نيز آمد و با هم به خيمه بازگشتند.
در مسير راه ، سكينه (س ) از رقيه (ع ) پرسيد: چگونه پيكر پدر را جستى ؟ او پاسخ داد: ((آن قدر پدر پدر كردم كه ناگاه صداى پدرم را شنيدم كه فرمود: بيا اينجا، من در اينجا هستم ))

غارت اهل حرم

پاه عمربن سعد به سركردگى شمر بن ذى الجوشن ،خيمه گاه را محاصره كردند. شمر ملعون دستور داد: وارد خيمه ها شويد و زينت و زيور زنان را غارت كنيد! جمعيت وارد خيام و حرم رسول خدا (ص ) شدند و هرچه بود، به غارت بردند. حتى گوشواره حضرت ام كلثوم ، دختر اميرالمؤ منين (ع ) را از گوشش كشيدند و گوشهاى آن مخدره را پاره كردند اراذل كوفه جامه زنان را از پشت سر مى كشيدند تا از بدنشان بيرون آورند.

سكينه نعش پدر را در آغوش گرفت

سكينه ، دختر امام حسين (ع ) نعش پدر را در آغوش گرفت ، هر چه كردند پدر را رها كند، ممكن نشد؛ تا آن كه عده اى اعراب آمدند و به عنف و جبر او را از بدن بابايش جدا كردندشيعيانم ! هر گاه آب گوارا مى نوشيد، مرا ياد كنيد؛ يا اگر غريب و شهيدى را ديديد، بر من بگرييد. اى كاش در روز عاشورا بوديد و مى ديديد چگونه براى طفل شير خوارم آب طلب مى كردم و بر من رحم نكردند.

گريه امام زمان (ع ) بر اسيرى زينب

حاج ملا سلطانعلى ، كه از جمله عابدان و زاهدان بود، مى گويد:
((در خواب به محضر مبارك امام زمان (ع ) مشرف شدم ، عرض ‍ كردم : مولاى من ! آنچه در زيارت ناحيه مقدسه ذكر شده است كه ((فلانذبنك صباحا و مساء و لابكين عينك بدل الدموع دماء)) صحيح است ؟ فرمود: آرى !
گفتم : آن مصيبتى كه در سوگ آن ، به جاى اشك خون گريه مى كنيد، كدام است ؟ آن مصيبت على اكبر است ؟ فرمود: نه ! اگر على اكبر زنده بود، او هم در اين مصيبت ، خون گريه مى كرد!
گفتم : آيا مقصود مصيبت حضرت عباس (ع ) است ؟ فرمود: نه ! بلكه آن حضرت عباس هم در حيات بود، او نيز در اين مصيبت خون گريه مى كرد!
عرض كردم : آيا مصيبت حضرت سيدالشهداء (ع ) است ؟ فرمود: نه ! اگر حضرت سيد الشهداء (ع ) هم بود، در اين مصيبت خون گريه مى كرد!
پرسيدم : پس اين كدام مصيبت است ؟ فرمود: مصيبت اسير عمه ام زينب (س ) است

خبر اسارت زينب از زبان على (ع )

خبر به آتش كشيدن خحضرت زينب (س ) فرمود: زمانى كه ابن ملجم - لعنة الله عليه - پدرم را ضربت زد و من اثر مرگ را در آن حضرت مشاهده كردم ، به محضرش عرضه داشتم :اى پدرم ، ام ايمن برايم حديثى چنين و چنان نقل نمود، دوست دارم حديث را از شما بشنوم .
پدرم فرمود: دخترم ، حديث همان طور است كه ام ايمن نقل كرده ، گويا مى بينم كه تو و دختران اهل تو در اين شهر به صورت اسيران در آمده ، خوار و منكوب مى گرديد. هر لحظه هراس داريد كه شما را مردم بربايند. بر شما باد به صبر و شكيبايى . سوگند به كسى كه حبه را شكافته و انسان را آفريده روى زمين كسى غير از شما و غير از دوستان و پيروانتان نيست كه ولى خدا باشد.
هنگامى كه رسول خدا (ص ) اين خبر را براى ما نقل مى نمودند، فرمودند: ابليس - لعنه الله عليه - در آن روز از خوشحالى به پرواز در مى آيد، پس در تمام نقاط دستياران و عفريتهايش را فرا خوانده به آنها مى گويد: اى جماعت شياطين ! طلب و تقاص خود را از فرزند آدم گرفته و در هلاكت ايشان به نهايت آرزوى خود رسيده و آتش دوزخ را نصيب ايشان نموديم ، مگر كسانى كه به اين جماعت - مقصود اهل بيت پيغمبر (ص )بپيوندند. از اين رو سعى كنيد نسبت به ايشان در مردم تشكيك ايجاد كرده و آنها را بر دشمنى ايشان وا داريد تا بدين وسيله گمراهى مردم و كفرشان مسلم و محقق شده و نجات دهنده اى بر ايشان به هم نرسد، ابليس با اينكه بسيار دروغ گو و كاذب است اين كلام را به ايشان راست گفت ، وى به آنها اطلاع داد.
اگر كسى با اين جماعت - اهل بيت (ص ) - عدوات داشته باشد، هيچ عمل صالحى برايش نافع نيست ، چنانچه اگر با ايشان محبت داشته باشد هيچ گناهى غير از معاصى كبيره ضررى به او نمى رساند.
زائده گويد: حضرت على بن الحسين (ع ) پس از نقل اين حديث برايم فرمودند: اين حديث را بگير ضبط كن . اگر در طلب آن يك سال شتر مى دواندى و در كوه و كمر به دنبال آن تفحص مى كرديد، محققا كم و اندك بود.

دلدارى و پرستارى از امام سجاد(ع )

امام سجاد (ع ) مى فرمايد: در روز عاشورا، وقتى پدرم را كشته و به خون آغشته ديدم و مشاهده كردم كه فرزندان آن حضرت با برادران و عموهاى خود به شهادت رسيده اند و از سوى ديگر زنان و خواهران را مانند اسيران روم و ترك مشاهده كردم ، فوق العاده نگران و ناراحت شدم و سينه ام تنگى كرد و نزديك بود كه روح از بدنم جدا شود.
همين كه عمه ام زينب مرا بدين حال ديد، گفت : ((ما لى اراك تجود بنفسك يا بقية جدى و ابى و اخوتى ))؛اى يادگار جد و پدر و برادرانم ! تو را چه شده است ؟ مى بينم كه نزديك است قالب تهى كنى ! از مشاهده انى منظره دلخراش بى تابى مكن . به خدا قسم اين (شهادت ) عهدى است كه خدا با جد و پدرت كرده است . خدا از مردمى كه ستمكاران آنان ران نمى شناسد، ولى در آسمانها معروف هستند، تعهد گرفته است كه ايشان اين اعضاى پاره پاره و جسدهاى غرقه به خون را به خاك بسپارند. ((لهذا الطف علما لقبر ابيك سيد الشهداء لايدرس اثره و...))؛ در اين سرزمين براى قبر پدرت بيرقى برافرازند كه اثر آن از بين نخواهد رفت و به آمد و رفت و شب و روزها محو نخواهد شد. پيشوايان و رهبران كفر و پيروان گمراه آنان ، براى از بين بردن آن قبر فعاليت ها مى كنند، ولى تلاش آنها جز بر عظمت آن قبر نخواهد افزود

مصايب اسارت از كلام حبيب بن مظاهر

برخى از فاضلان و دانايان روايت كرده اند كه : چون حسين به كربلا فرود آمد، پرچم را در زمين فرو برده و آن را به كسى از اصحاب و يارانش نداد، پس (سبب آن را) از حضرت پرسيدند؟ فرمود: به زودى صاحب و دارنده آن مى آيد، پس آنان منتظر و چشم به راه بوده ناگاه ديدند غبار و گرد بلند شد، امام حسين به اصحابش ‍ فرمود: صاحب و دارنده پرچم اين است كه روى آورده است ، ناگاه ديدند حبيب بن مظاهر (يامظهر) است . پس به پا خاسته ، فرياد كردند: حبيب آمد. پس (فرياد ايشان را) زينب دختر اميرالمؤ منين (ع ) شنيده فرمود: اين مردى كه روى آورده است كيست ؟ به او گفته شد: حبيب بن مظاهر است فرمود: سلام و درود مرا به او برسانيد پس تحيت و درودش را به او رساندند، و چون روز دهم محرم شد حبيب آمد و برابر خيمه و خرگاه زنان نشست ، در حالى كه سرش را در دامانش گرفته گريه مى كرد. سپس سرش را بلند كرد و گفت : آه آه ! اى زينب (مى بينم ) روزى يافته مى شوى كه تو را بر شتر كج رفتار (كه معتدل و ميانه رو نيست ) سوار كرده و به شهرها مى گردانند، و سر برادرت حسين رو به رويت باشد، و گويى اين سر من (بريده شده ) به سينه اسب آويخته گرديده كه آن را به و دو زانوى خود مى زند، پس زينب سرش را به ستون خيمه و خرگاه زده فرمود: ديشب برادرم مرا به اين (پيشامد) خبر داده و آگاهم ساخت .
ناگفته نماند: از اين سخنان حبيب بن ظاهر دانسته مى شود كه آن جناب علم منايا و بلايا (مرگها و پيشامده مصايب و اندوه ها) را مى دانسته .

هنگام سوار شدن بر محمل

آن ايام خوش ، هر گاه زينب مى خواست سوار بر محمل گردد، قمر بنى هاشم و على اكبر و سيدالشهداء او را كمك مى كردند تا به راحتى بر محمل سوار شود. عباس كمك او مى كرد تا سوار گردد. على اكبر طناب شتر را گرفته و سيدالشهداء كمر خواهر و دستهاى او را مى گرفت تا سوار محمل شود.
اما وقتى اسراء را خواستند از كربلا به كوفه انتقال دهند، زينب تمام زنان و طفلان را سوار نمود و فقط خود ماند كه سوار گردد. يادش ‍ به دوران خوش وصل تلاقى نمود. برگشت و رو به مقتل شهدا صدا زد: ((برادرم عباس !على اكبر! برخيزيد كه وقت سوارى آمده ، مرا سوار بر محمل نماييد. برخيزيد كه كه وقت اسيرى رسيده است . حسينم برخيز!..

تازيانه به زينب (س )

از بعضى مقاتل عامه نقل شده است : زمانى كه اهل بيت (ع ) را وارد شام نمودند عليا مخدره زينب (س ) به شمر ملعون فرمود: ما را از راه خلوتى عبور دهيد. آن لعين اعتنا نكرد و چند تازيانه به بى بى زد. عليا مخدره ناراحت شد و به زمين امر فرمود: فرو ببر او را، و زمين تا كمر او را فرو برد. صداى نازنين امام حسن (ع ) بلند شد: خواهر، براى رضاى خدا صبر كن . بى بى زينب به زمين امر فرمود: رهايش كن ، و زمين رهايش كرد.

ديدن صحنه دلخراش

زينب (س ) از كجاوه روى آورده سر برادرش را ديد و به سختى پيشانى خود را به چوب جلو كجاوه زد، تا اينكه ديدم خون از زير مقنعه و روسرى او بيرون مى شد، و تكه پارچه اى را به آن خون اشاره نمود، يعنى تكه پارچه اى روى آن زخم نهاد.
ناگفته نماند: عليا حضرت زينب (س ) با آن همه صبر و شكيبايى كه داشت چگونه و چرا با ديدن سر و مطهر برادر پيشانى اش را به چوب كجاوه زد، طورى كه از آن خون جارى و روان گشت ؟ مى توان گفت : از بسيارى مصايب و اندوه ها و صبر و شكيبايى و خوددارى نمودن خون در قلب و همه جاى بدن او فشار آورد كه حتما بايستى حجامت (بادكش كردن و خون گرفتن از بدن به وسيله مكيدن با شاخ و جز آن و تيغ زدن به پوست بدن ) يا فصد (رگ زدن ) نمود، تا خون از فشار باز ايستد و پيشامدى روى ندهد، و چون وسيله حجامت و فصد نبود، به اشاره سر بريده امام (ع ) سرش را به سختى به چوب كجاوه زده تا خون گرفته شده از فشار باز ايستد، و مى توان ((فنطحت جبينها)) به صيغه مجهول خواند، يعنى عليا حضرت زينب (س ) چون روى آورد و سرش را از كجاوه بيرون نمود و سر برادرش را ديد پيشانى به چوب جلو كجاوه زده شد، و اينكه به جاى ((نطح ))، ((نطحت )) گفته ، براى آن است كه جبين براى مذكر و مؤ نث استعمال شده و و به كار رفته مگر اينكه گفته شود: اين سخن درست نيست براى اينكه جبين كه براى مذكر و مؤ نث استعمال مى شود به معنى جبان و ترسو است نه به معنى پيشانى ، ((والله العالم )).
خلاصه عليا حضرت زينب (س ) در آن هنگام آغاز نموده و فرمود:
1-اى هلال و ماه نو (ماه شب اول ماه قمرى ) كه چون به حد و پايان كمال و آراستگى رسيد (ماه شب چهارده شد)، پس خسوف و ماه گرفتن آن فرا گرفت و غروب و ناپديد شدن را آشكار ساخت . (اينكه عليا حضرت زينب (س ) سر برادر را تشبيه به هلال و ماه نو نموده ، شايد براى آن بوده كه اهل كوفه با دست هاشان به يكديگر اشاره به سر مقدس اباعبدالله الحسين (ع ) مى كرده و مى گفتند: اين است سر امام حسين (ع ) چنان كه مردم هنگام استهلال و جست و جوى ماه نو كردن ، به ويژه در شب اول ماه رمضان و شب اول ماه شوال و ذى الحجه ، با دست هاشان به يكديگر هلال و ماه نو را كه به شكل كمان ديده مى شود، اشاره نموده ، نشان مى دهند).
2- اى پاره دل من ! (اين پيشامدها) گمان نمى بردم ، اين كار تقدير و نوشته شده بود (خداى تعالى حكم نموده و فرمان داده و خواسته است ).
3- اى برادر! با فاطمه خردسال سخن بگو كه محققا نزديك است دل او (از فراق و جدايى ) گداخته شود.
4- اى برادر! دل تو بر ما مهربان بود، چه شده است آن را كه سخت و استوار گرديده (چرا به ما التفات نداشته و روى نمى آورى )؟
5- اى برادر! كاش (زين العابدين ) على (بن الحسين ) را هنگام اسيرى و دستگيرى و يتيمى و بى پدرى مى ديدى كه به جا آوردن واجبات را به نحو كامل طاقت و توانايى ندارد و(و در برخى از نسخ و نوشته ((لا يطيق جوابا)) نوشته شده ، يعنى جواب و پاسخ دادن را طاقت ندارد و اين انسب و شايسته تر است ).
6- هر گاه او را به زدن (با تازيانه و جز آن ) به درد آورند با ذلت و خوارى تو را صدا زند، در حالى كه اشك ريزان (از چشمانش ) جارى و روان سازد.
7- اى برادر! او را به خود بچسبان و نزديك گردان و دل ترسانش ‍ را تسكين داده و آرام نما.
9- چه بسيار يتيم و پدر مرده ذليل و خواست است ، هنگامى كه پدرش را فرياد نموده و بخواند و پاسخ دهنده اى او را نبيند.

توجه به سر برادر

حضرت زينب كبرى (س ) توجه به سر برادر نمود، حضرت به او فرمود: ((يا اختاه اصبرى فان الله معنا))؛ خواهر جان ، صبر كن كه خدا با ماست .
در سرالاسرار (ص 306)، و نيز منهاج الدموع (ص 385) و كتاب عوالم (ص 169) آمده كه منهال گفت : سوگند به خدا، ديدم سر امام حسين (ع ) در شهر شام بالاى نيزه مكرر مى فرمود: ((لا حول و لاقوة الا بالله )).

گشودن چشم به چهره مبارك امام حسين (ع )

حضرت آيت الله مرعشى (ره ) فرمودند: وقتى كه حضرت فاطمه (س ) قنداقه حضرت زينب (س ) را به محضر رسول الله (ص ) برد؛ اين نوزاد عزيز فاطمه (س ) چشم مبارك را براى هيچ كدام از اهل بيت باز نكرد و تنها وقتى قنداقه در بغل امام حسين (ع ) قرار گرفت ، چشم مباركش را گشود!
و افزودند: در مجلس يزيد - عليه اللعنة و العذاب - نيز سر مبارك آقا از فراز نيزه به تمام اسرا نگاه كرد، ولى وقتى كه مقابل حضرت زينب كبرى (ع ) رسيد، چشمها را روى هم گذاشت و از گوشه هاى چشم مباركش اشك جارى شد. گويى مى خواست فرموده باشد كه : خواهر عزيز، از اينكه اين همه محبت به يتيمانم كرده ايد، ممنون شما هستم ، و بيش از اين مرا خجل مكن .

مسير اهل بيت از كوفه تا شام

بارى ، خاندان پيامبر (ص ) را به سوى شام حركت دادند. مسيرى كه براى بردن آنها از كوفه تا شام انتخاب كرده بودند، دوازده شهر يا قصبه و قريه بود كه برخى نام آنها را به اين شرح نوشته اند: تكريت ، لينا، جهينه ، موصل ، سينور، حماه ، معره نعمان ، كفر طاب ، حمص ، بعلبك ، دير راهب و حران .
برخى ديگر از اين مناطق نيز نام برده اند: قادسيه ، حرار، عروه ، ارض صلينا، وادى نخله ، ارمينا، كحيل ، تل عفة ، جبل سنجار، عين الورد، دعوات ، قنسرين و حلب ، كه جمعا بيست و پنج منزل و جايگاه مى شود و برخى هم تا چهل مكن نام برده اند كه در بيشتر اين شهرها يا قصبات وقتى ماءموران پسر زياد و همراهان وارد مى شدند و مردم با آگاهى از ماجرا و وضع اسيران همراهشان ، و آنها را مى شناختند، با عكس العمل شديد و تنفر و انزجار اهالى و ساكنان رو به رو مى شدند و بر يزيد و كشندگان امام (ع ) نفرين و لعنت مى فرستادند حتى در برخى از جاها برخوردهايى هم ميان آنان و ماءموران رخ مى داد، در چند جا نيز آنها را به شهرها و قصبه ها راه ندادند. در كتابهاى معتبر تاريخى از بانوى بزرگوار ما حضرت زينب (س ) در طول اين راه سخنى و يا خطبه اى نقل نشده استيزيد سرمست و مغرور و دار و دسته او كه شهادت امام (ع ) و ياران او را پيروزى بزرگى براى خود مى پنداشتند براى ورود خاندان آن حضرت به صورت اسيران جنگى جشن و چراغانى مفصلى ترتيب داده بودند و هر گوشه شهر را به نحوى آذين بسته و دسته هاى خواننده و نوازنده را در نقاط مختلف شهر مستقر ساخته و به شادى و پايكوبى واداشته بودند.
از سهل بن ساعدى نقل شده است كه مى گويد:
آن روز من از شام مى گذشتم و مى خواستم به بيت المقدس بروم . با مشاهده آن منظره متحير شدم و هر چه فكر كردم كه اين چه عيدى است كه مردم اين گونه شادى مى كنند و من از آن بى اطلاعم متوجه نشدم تا آنكه با جمعى روبه رو شدم كه با هم گفت و گو مى كردند. از آنها پرسيدم : آيا شما عيدى داريد كه من نمى دانم ؟!
گفتند:اى پيرمرد! مثل اينكه در اين شهر غريب هستى ؟
گفتم : من سهل بن سعد هستم كه افتخار درك محضر رسول خدا (ص ) را داشته و آن حضرت را ديده ام .
گفتند: اى سهل ! عجب اين است كه از آسمان خون نمى بارد و زمين اهل خود را فرو نمى برد!
پرسيدم : براى چه ؟ مگر چه شده است ؟
گفتند: اين سر حسين بن على (ع ) است كه براى يزيد مى آورند... تا آخر حديث .
از كامل بهايى نقل شده است كه : خاندان پيغمبر را سه روز در خارج شهر شام نگه داشتند تا شهر را چراغان و زينت كنند. در اين سه روز شام را به نحوى بى سابقه تزيين كردند. آن گاه گروه بسيارى حدود پانصد هزار نفر زن و مرد براى تماشا به استقبال كاروان اسيران از شهر خارج شدند و سركردگان و اميران نيز دف زنان و رقص كنان و پايكوبان حركت كردند...
اين راوى پس از تشريح وضع مردم و جشن و سرور آنها مى نويسد: در آن روز كه چهارشنبه شانزدهم ربيع الاول بود، جمعيت در بيرون شهر به قدرى زياد بود كه روز محضر را در يادها زنده مى كرد. براى يزيد بن معاويه سراپرده وسيع و تختى نصب و حاشيه آن را به انواع جوهر مرصع كرده و در اطراف آن كرسيهاى زرين و سيمين نهاده بودند...
به هر صورت از مجموع اين نقل ها معلوم مى شود چه تدارك عظيمى براى اين جشن شوم ديده و چه مراسمى بر پا كرده بودند معلوم است كه در چنين شرايطى بر خاندان مظلوم و داغديده اهل بيت پيغمبر، با ديدن آن مناظره و احوال چه گذشته است !
از بانوى قهرمان ما در اين مراسم و اوضاع و احوال سخنى نقل نشده ، مگر پس از ورود به مجلس يزيد، كه آن جا چنان غرور و نخوت او را درهم شكست و او را چنان با چند جمله كوبنده و يك سخنرانى پر مغز و فصيح رسوا مى كرد كه مجال هر گونه عوام فريبى و عذر خواهى واداشت ، و چنان حساب شده و دقيق و با قدرت قلب ، او را به محاكمه كشيد كه عموم محدثان و مورخان شجاعت آن حضرت را در اين محاكمه كشيدن و گفت و گو ستوده اند.

خطابه زينب (س ) در كوفه

پس از شهادت امام حسين (ع )، بلافاصله امانت بزرگ پى گيرى راهش ، به دوش زينب كبرى (س ) گذارده شد و او با سخنان آتشين خود، خفتگان را بيدار و ياغيان و سركشان را رسوا مى كرد.
هنگامى كه كاروان اسيران ، در آن جو پر از ظلم و خفقان به كوفه رسيد، زنان و مردان و كودكان كوفه در دو طرف مسير صف كشيده بودند و نظاره مى كردند. برخى ناراحت و برخى بهت زده و گروهى نيز از شدت تاءثر اشك مى ريختند. حضرت زينب نگاهى به مردم افكند و با اشاره خواست همه سكوت كنند. آن گاه با شجاعتى بى نظير و على وار به سخنرانى ايستاد:
((هان ، اى مردم كوفه ! اى اهل نيرنگ و فريب ! گريه مى كنيد؟!اى كاش هيچ گاه اشك چشم هايتان تمام نشود و هرگز ناله هايتان خاموش نگردد. همانا مثل شما مثل زنى است كه رشته خويش را پس از خوب بافتن ،
پنبه نمايد. شما سوگندهاى خود را دست آويز فساد، در ميان خويش قرار داديد.
((هان ! آگاه باشيد! چه بد است آن بار گناهى كه بر دوش ‍ گرفته ايد.
و عار شديد ننگى كه هيچ گاه لكه آن از دامن خود نتوانيد شست و چگونه مى توانيد اين ننگ را بشوييد كه نواده خاتم پيامبران و معدن رسالت را كشتيد، در حالى كه او مرجع رفع اختلافها و راهنماى زندگى تان بود و سرور و سالار جوانان اهل بهشت . گناهى بس ‍ بزرگ و كارى بسيار شوم مرتكب شده ايد.
((آيا تعجب مى كنيد اگر آسمان خون ببارد؟ آگاه باشيد كه چه بد و زشت بود آنچه نفستان به شما فرمان داد كه هم خدا را بر شما خشمگين نمود و هم در عذاب جاودانه خواهيد بود.
((آيا مى دانيد كه كدام جگرى را شكافتيد؟ و چه خونى را ريختيد؟ و كدام پرده نشينانى را از پرده بيرون كشيديد؟ كارى بس ‍ زشت و منكر مرتكب شديد كه نزديك است آسمان ها از هول آن فرو ريزند و زمين بشكافد و كوه ها از هم متلاشى گردند.

Holy Quran